سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

گذری به دو مرکز اعصاب وروان در قم

روان های شکسته، اینجا تشنه یک لبخندند

بروز شده : ۵-٠۴-١٣٩٧, ١١:٠۴    نسخه چاپی    
مشاهده کودک ۱۰ ساله ای که از سردرد بیش از ۲۰ دقیقه فقط گریه می کرد دل را می آزرد و دیدن اشک هایش ناخواسته گریه ات می انداخت.

 فاطمه محمدی

از هیچ یک از ما دور نیست که فشارهای اقتصادی، اجتماعی، خانوادگی یا ژنتیکی بر سیستم اعصاب وروانمان تاثیر بگذارد تا حدی که ما را راهی یکی از مراکز اعصاب و روان کند اما اینکه در این مراکز چه خبر است ما را به دو مرکز اعصاب و روان قم کشاند جایی در حصار نرده ها و قفل ها.

ابتدا به بیماستان نکویی رفتم؛ این بخش دی ماه سال ۹۵ با چهل تخت افتتاح شد و با گشایش آن تعداد تخت های روانپزشکی قم به ۱۰۰ تخت رسید؛ آن زمان ابوالفضل ایرانی خواه رئیس دانشگاه علوم پزشکی قم گفت: این استان به ۲۰۰ تخت روانپزشکی نیاز دارد.

کسی اجازه ورود به این بخش را نداشت کسانی در پشت نرده به انتظار نشسته یودند درب ها به رویشان قفل بود و باید دوره درمانی خود را می گذراندند برخی تازه آمده بودند، برخی چند روز بیشتر نمی ماندند اما برخی باید طولانی مدت در آن گوشه شهر دوره درمان می گذراندند.

من با دکتر وارد شدم رفتار پرستاران جوان با بیماران همراه با شوخی و مهربانی بود.

آقایی با بلوز وشلوار آبی پشت نرده ها روی دو دمپایی صورمه ای اش نشسته و در فکر فرو رفته بود آقای دیگری پشت تلفن عمومی از دلتنگی ها و بی حوصلگی هایش برای خانواده می گفت.

عده ای هم روی تخت ها خوابیده یا نشسته بودند برخی در فکر فرورفته و عده ای به گوشه ای خیره بودند.

با آسانسور به طبقه بالا که بانوان حضور دارند رفتم همه جا تمیز بود.

به محض دیدن دکتر دختران سراندرپا صورتی پوش به جلو آمدند و گفتند آقای دکتر نمیشه ما برویم خیلی دلمون برای خانوادمون تنگ شده دکتر هم در قبال همه سر وصداها آهسته گفت نه باید دوره درمان تان تمام شود.

با مشاهده صحبت من با دکتر دوباره گفتند آقای دکتر ما هم می تونیم با شما صحبت کنیم؟ دکتر گفت فعلا نه اما از کنار دکتر عقب نمی رفتند کلید درها در جیب پرستاران بود یکی از آنان قفل در را باز کرد و با رفتن ما در اتاق دوباره در قفل شد.

در حین مصاحبه مدام به در می زدند با اتمام گفت وگو دکتر در را باز کرد آنان گفتند ما هم می تونیم سوال بپرسیم؟ و دیگری می گفت میشه خسته شدیم بیاییم در اتاق بنشینیم؟ و با هم می خندیدند و دکتر با آرامی گفت بیرون باشید تا من بیایم. 

همه مانتو، شلوار و روسری صورتی رنگ پوشیده و برخی روسری را از سر درآورده بودند.

یکی از آنان با طعنه پشت چشمی نازک کرد و رویش را از من برگرداند و گفت خوشش میاد دم به دقیقه ویزیت بشه و باز با هم خندیدند.

به دکتر گفتم بیماری در چهره معدودی مشخص است واگر بیرون از این محیط باشند هیچ کس متوجه نمی شود که بسیاری از آنان بیمار هستند.

دکتر گفت همین طوره روی ظاهر نمی شود نظر داد.

پرسیدم بیشتر کم سن و سال هستند؟

گفت همه سنی هستند.

جالب اینکه درباره نوع بیمارها گفت درفصول مختلف برخی بیماری ها شایع تر است مثلا در این فصل دوقطبی ها یعنی سرخوش ها بیشتر هستند بعد از ظهر که رفت وآمد آقایون کمتر هست بیایید ببینید چه آرایش های غلیظی می کنند و چه بزن و برقصی راه می اندازند و نمی شود جلویشان را گرفت؛ پاییز و زمستان هم افسردگی هامون بیشتر هست.

دختری که در بدو ورود آمده بود موقع بیرون آمدن ما از اتاق باز آمد و گفت آقای دکتر کی می تونم خانواده ام رو ملاقات کنم؟ و دکتر گفت هر وقت داروهاتو کامل مصرف کردی. دخترک گفت من قرص نمی خوام اما پرستاران میگن دستور پزشک اینه که باید قرص بخورم دکتر هم گفت اگه قرص نخوری باید شربت بخوری و او هم پذیرفت که قرص را مصرف کند.

در حال خداحافظی از دکتر پرستار آمد و گفت دکتر یک مریض اورژانسی آوردند فکر کردند تخت هست به بخش ارجاع دادند.

 دو خانم هم در گوشه ای ایستاده بودند پرستار پرسید بیمار کدومتون هستید؟ خانم جوان تر گفت منم و دکتر نامه ای برای تشکیل پرونده وی به پرستار داد.

صدای پرستار دیگری می آمد که داد می زد خانم شهرودی؛ خانمی جلو رفت پرستار گفت شمایید؟ بیا قرصت رو بخور.

انیس آبادی، کسی جلو نیامد با صدایی بلندتر گفت انیس بیا.

یکی یکی می آمدند و داروهایشان را مصرف می کردند.

بیماری هم کنار من آمد و گفت شما کاره ای هستی؟ گفتم با دکتر کار داشتم؛ سری تکان داد و رفت.

پرستاران سفارش می کردند که داروها باید سر وقت مصرف شود و یکی از بیماران در پاسخ وی گفت خودم می دونم نمی خواد تو بهم بگی چکار کنم.

پرستاری هم مشغول گرفتن فشار بیماران بود که از هر طرف به وی می گفتند بیا فشار منو بگیر و دیگری می گفت چه کفشای شیکی پوشیدی قشنگه خیلی خوشکله بهت میاد.

بیماران دغدغه داشتند فشارشان بالا و پایین نباشد و هر کدام می پرسیدند فشار من چند بود؟ و پرستار بیشتر رقم ۱۱ و ۱۲ را می گفت.

بیماری را به تازگی به این محیط آورده بودند پرستار رو به وی گفت فشندی چقدر اذیت می کنی و به دوستش گفت غذاشم نخورد؟ و وی جواب داد نه یکدونه آبمیوه داره.

در این هنگام یک خدمه آقا آمد و به رسم ورود آقایان گفت یا الله یا الله میگم یا الله که روسری ها را جلو بکشند اما خانمی برای مسخره بازی شروع به جیغ زدن کرد و همه می خندیدند و کسی به آن آقا توجهی نکرد.

به غیر از حدود ۱۵ نفر که سرحال و خوشحال به نظر می رسیدند بقیه از روی تخت ها جنب نمی خوردند و در سکوت و غصه عمیقی فرو رفته یا در خواب بودند.

موقع رفتن خانمی گفت که من از نیروهای خدمات هستم چهار روز در بخش دیگر بودم روز اول هست که اینجا آمدم.

پرسیدم روز اول کاری چطور بود؟ گفت خوب بود آدم قبل ازاینکه بیاد فکر می کنه بیمارهای اینجا خیلی حالشون بد هست هرچد برخی حالشون بد می شه اما برخی در ظاهر خوب وبرخی با آرایش های تند بودند.

مرکز اعصاب و روان سهامیه

به مرکز اعصاب و روان سهامیه در میدان روح الله قم هم رفتم با حیاطی سرسبز که قدمت آن به بیش از۴۰ سال پیش برمی گردد؛ درمانگاه آنجا سالن انتظاری کوچک با دو اتاق و با سه ردیف صندلی طوسی و زمینی با سنگ های سیاه و سفید ۱۰ سانتی مانند حمام های قدیمی داشت که روحیه افراد سالم را هم افسرده می کرد چه رسد به بیماران.

سالن و اتاق ها رنگ بر رخ نداشت و بدون هیچ گل و تابلویی با تصویر شاد بود و حتی میز و صندلی ها بسیار فرسوده و قدیمی بود و حداقل ۳۰ سال از عمر آن ها می گذشت.

مشاهده کودک ۱۰ ساله ای که از سردرد بیش از ۲۰ دقیقه فقط گریه می کرد دل را می آزرد و دیدن اشک هایش ناخواسته گریه ات می انداخت.

کمتر از چند ثانیه با التماس های مادر سر را بلند کرد اما باز روی صندلی افتاد و با ناله و گریه می گفت سرم گیج می رود نمی توانم بنشینم، من نمی توانم با دوستام بازی کنم، من بیمارم، من از درد خسته شدم، دیگر طاقت ندارم و...

دست های مادرش می لرزید، اشک در چشمانش حلقه زده بود، پدرش لبه بطری شیر را در دهانش گذاشت و گفت اگر می خواهی خوب شوی این را بخور و مادرش رو به من گفت هر صبح یک ساعت پس از خوردن شیر آرام تر می شود.

دو خانم و آقا هم بدون صحبت و حتی آنچنان حرکتی نشسته بودند حتی نگاهی به اطراف نمی کردند و هیچ چیزی توجه شان را جلب نمی کرد.

آقایی هم از شدت استرس، از بس دست هایش را بهم فشرده بود جای زخم بر آن ها نمایان بود.

 جوان ۳۰ ساله ای که ناراحتی از چهره اش می بارید ابروها را در هم کشیده سر را زیر انداخته و بلند نمی کرد به جایی خیره شده و با خود نجواهایی می کرد دستانش را قلاب و به سمت پایین هدایت می کرد و سر را بالا می آورد اما لحظه ای نگذشته به حالت اول برمی گشت و در خود غرق می شد و آنقدر خودش را تکان می داد که صندلی هایی که به هم چسبیده اند به همراهش به صدا درآمده بود اما کسی توجهی نمی کرد.

جوانی ۲۶ ساله رو به منشی آرام گفت: میشه تلویزیون رو روشن کنید؟ منشی هم با مهربانی پاسخ داد بله پسرم اما برنامه خاصی ندارد آهنگ شادی فضا را پر کرد اما به نظر روی هیچ کس اثری نداشت و تغییری در ظاهر افراد رخ نداد اما همین تلویزیون کوچک حدود۱۵ اینچی(۳۰ سانتی متری) باز فضا را تغییر و از آن سکوت آزار دهنده نجات داد.

یکی از خانم ها می گفت خیلی خوب جواب گرفتم به دیگری گفتم شما از پزشکان اینجا راضی هستید؟ گفت بله جواب گرفتم که یک ماه است به اینجا رفت و آمد دارم آقایی هم گفت که یک سال است که می آید آرام تر شده اما خوب نشده است.

در بخشی از این مرکز، بیماران در مکانی که درهای آن قفل شده بستری بودند؛ از پشت نرده ها آنان را می دیدم زیرا مسئول اجازه ورود نداد و کسی نمی داند چه رسیدگی به آنان می شود.

تاکنون از فضای درونی آسایشگاه های اعصاب و روان در قم مطلبی به بیرون انعکاس نیافته است؛

چرا؟ کسی نمی داند.

ارائه گزارشی در مورد این بیماران از سوی مقامات مسئول بخصوص در استان قم به ندرت اتفاق می افتد در صورتی که بسیاری از مردم با این مشکلات درگیر هستند و باید برای آن چاره ای اندیشیده شود و با همه آنان یکسان و به صورت فله ای برخورد نشود.

طبیبان طب سنتی معتقدند که هر گاه طبع بدن سرد شود، افسردگی بیشتر می شود؛ شاید اگر از طب سنتی به جای داروهایی که گاهی خود اعتیاد آور است برای درمان آنان استفاده شود، این روح های رنج دیده، زودتر و بهتر التیام یابند.

 

 

 

telegram 19dey.com

اخبار مرتبط

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ۵-٠۴-١٣٩٧, ١١:٠۴

   

پر مبحث ترین ها