سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

جدال با مرگ، کسب و کار من است

بروز شده : ٧-٠٧-١٣٩۵, ٠٩:٢٠    نسخه چاپی    
او دو انسان را نجات داده بود. انگار دو بار به بشریت جان بخشیده باشد. انگار هزار تمام شادی‌های عالم را به یک دو خانواده بخشیده باشد. انگار دو زندگی را با تمام کم و زیادهایش از نو ساخته باشد ... انگار...

جدال با مرگ، کسب و کار من است

 

یک غروب سرد زمستانی وقتی آژیرهای خطر به صدا در می‌آیند تا خبر از یک حادثه در محله شیخ آباد نیروگاه بدهند، شاید هیچ وقت گمان نمی کرد یک ماموریت خاص در پیش داشته باشد. از سال 63 فوتبال بازی کرده بود و از سال 81 وارد آتش‌نشانی شده بود. سه سال هم پشت میزهای یکی از ادارات قم نشسته بود اما در نهایت رویای نجات مردم در لباس یک آتش‌نشان از پشت میز بلندش کرد و به میان آتش کشاند.

آن شب زمستانی هم یک شب مانند همه شب‌ها. وقتی آژیر خطر به صدا درآمد می‌دانست که باز باید همه هستی‌اش را کف دستش قرار دهد تا کودکی، زنی... انسانی... از میان آتش نجات پیدا کند.

وقتی به مقابل خانه رسیدند، از خودرو پیدا شد تا پمپ‌ها را برای اطفا آماده کند. نشت گاز موجب انفجار در زیر زمین شده بود و آتش همه خانه را فرا گرفته بود. راهروها در آتش می‌سوختند و نفوذ به داخل خانه کار آسانی نبود. دود و هرم هوای گرم به صورتش می‌زد. بوی سوختن همه جا را گرفته بود. ناگهان چشمش به دو زن افتاد که به زحمت خودشان را به پنجره طبقه سوم رسانده‌اند تا نفس بگیرند و زنده بمانند. نگاهش روی پنجره قفل شد؛ دو انسان به او نیاز داشتند. ماسک تنفسی را به صورتش زد و بالا بر را به کار انداخت. از پنجره وارد اتاق شد. زن مسن تر روی زمین افتاده بود و حال خوبی نداشت. دختر 18 ساله هر از گاهی به کنار پنجره می‌آمد تا نفس بگیرد و بعد با گریه دوباره کنار پیکر نیمه جان مادر برمی‌گشت.

در کسری از ثانیه تمام زندگی‌اش، خانواده‌اش، عزیزانش، افتخاراتش و... از مقابل چشمش عبور کردند. یادش آمد که کدام رویا لباس آتش‌نشان را به او پوشانده... ماسک را از صورتش برداشت و به صورت زن گذاشت. دختر را با بالابر از اتاق خارج کرد و دوباره بازگشت. شدت دود و حرارت نفسش را تنگ کرده بود. چشمانش خوب نمی‌دید... آتش تا پشت در اتاق رسیده بود و چند ثانیه تعلل دیگر می‌توانست به قیمت جان هر دوشان تمام شود. زن را به زحمت از جا بلند کرد و از همان پنجره از اتاق خارج کرد. پایش که به زمین رسید دیگر چشمانش جایی را ندید. وقتی باز به هوش آمد روی تخت بیمارستان امام رضا(ع) بود... او دو انسان را نجات داده بود. انگار دو بار به بشریت جان بخشیده باشد. انگار هزار تمام شادی‌های عالم را به یک دو خانواده بخشیده باشد. انگار دو زندگی را با تمام کم و زیادهایش از نو ساخته باشد ... انگار...

«آتش‌نشان قمی به خاطر نجات دو زن، در بیمارستان بستری شد» این همان تیتری بود که روز بعد به روزنامه‌ها نرفت. شاید به این خاطر که خبرهای بسیار مهم‌تری در شهرمان وجود دارد. شاید هم به این خاطر که خیلی‌وقت‌ها فرشتگان نجات را از خاطر می‌بریم و یادمان می‌رود چقدر سخت و در عین حال شیرین است زندگی که لحظه لحظه‌اش برای دیگران باشد. 

حسن بیگدلی، آتش‌نشان 41 ساله قمی، وقتی از دوران طلایی فوتبالش در تیم‌ بهمن قم و هم‌بازی شدن با فرهاد مجیدی می‌گوید، برقی در چشمانش هست که روزگار پر شر و شور نوجوانی و جوانی را به خاطر می‌آورد. با این حال، زندگی امروزش هم از شور و اشتیاق خالی نیست.

او امروز یک دختر و یک پسر دارد و فرمانده یکی از پایگاه‌های آتش‌نشانی شهر شده. در این سال‌ها که لباس آتش‌نشان‌ها را پوشیده، توانسته در رشته روانشناسی مدرک کارشناسی بگیرد تا بداند چطور باید افراد سانحه دیده را آرام کند. پس از گرفتن مدرک کارشناسی ارشد مدیریت هم باز دوباره به دانشگاه برگشته و کارشناسی امداد و سوانح را در دانشگاه هلال احمر می‌خواند.

بیگدلی مانند همه آتش‌نشان‌ها عاشق کمک به مردم و نجات انسان‌ها است. همین روحیه او را به زندگی بر لبه آتش‌فشان، رسانده. روزگار عافیت و پشت میز نشینی کارمندی را رها کرده و به شغلی روی آورده که یک لحظه بعدش قابل پیش‌بینی نیست.

« جوان بودم و پر انرژی. از دیوار صاف بالا می رفتم. سه سال بود در اداره مسکن وشهرسازی کار می‌کردم اما کارمندی با روحیاتم سازگار نبود. از طرفی داشتن شغلی که کار هر روزه‌اش نجات جان انسان‌ها است برایم رشک‌برانگیز بود. همه چیز را رها کردم و آتش‌نشان شدم.» می‌گوید خانواده‌اش ابتدا چندان راضی نبوده‌اند. رها کردن امنیت شغلی کارمندی کجا و زندگی در کنار یک کوه آتش‌فشان کجا. اما علاقه این آتش‌نشان قمی به کارش و عشقی که هر روز او را به میانه زبانه‌های آتش می‌کشاند، موجب شد در ادامه مسیر با او همراه شوند.

وقتی از رضایت شغلی‌اش می‌پرسی، به تو اطمینان می‌دهد که هیچ گاه از انتخاب این راه سخت پشیمان نشده. با این حال گلایه‌های زیادی دارد از کم‌رنگ بودن جایگاه آتش‌نشان و اینکه این شغل آنگونه که حق‌اش است، گرامی داشته نمی‌شود.

«ما آتش نشان‌ها هنوز اندرخم کوچه اول هستیم. هنوز مجلس به این نتیجه نرسیده که شغل ما سخت و زیان آور است. هنوز وقتی یک آتش‌نشان در مسیر نجات انسان‌ها کشته می‌شود، عنوان شهید نمی‌گیرد و ... » بیگدلی با این حال می‌گوید از اینکه این شغل را انتخاب کرده دلش آرام است و دوست دارد همچنان در این مسیر پر تنش، ادامه دهد. با این وقتی جایگاه یک آتش‌نشان در دیگر کشورها را با جایگاهش در ایران مقایسه می‌کند، از این بی‌مهری‌ها غمگین می‌شود.

«خیلی از همکاران ما مجروح هستند. خیلی‌هایشان بیمار شده‌اند یا بیماری‌های نهفته‌ای دارند که در آینده مشخص خواهد شد اما باز ادامه می‌دهند. وقتی لباس آتش‌نشان‌ها را می‌پوشی، دیگر به خودت توجه نداری... خودت را فراموش می‌کنی و تمام فکر و ذکرت می‌شود نجات جان انسان‌ها...»

 

زینب آخوندی

telegram 19dey.com

اخبار مرتبط

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ٧-٠٧-١٣٩۵, ٠٩:٢٠

   

پر مبحث ترین ها