سایت خبری تحلیلی 19دی آنلاین

خاطرات همسرامام از«حاج سيد احمد آقا»

امام به احمد اعتماد داشتند و بارها از خوبي‌ها و ديانت و کياست احمدجان تعريف مي‌کردند. اصلاً امام به‌گونه‌اي بودند که تا به کسي اعتماد از هر نظر نداشتند مسئوليتي را به او نمي‌دادند

 

من يکسال در ميان به ايران مي‌آمدم. وقتي به ايران آمدم شنيدم که احمد در زندان قزل‌قلعه است، يک روز براي ملاقات با او به زندان قزل‌قلعه رفتم. نگذاشتند داخل زندان بروم او را آوردند بيرون و من او را در يک حياطي خارج از زندان روي يک نيمکتي ديدم. خيلي ضعيف شده بود. پرسيدم؛ غذا چطوره يا جايتان چطور است؟ گفت: بد نيست. من ديگر سؤال نکردم.او را بعد از چند ماه آزاد کردند. چيزي از او نتوانستند پيدا کنند. به قم برگشت و در بيروني آقا مستقر شد.

سايت جماران به مناسبت سالگرد درگذشت سيداحمد خميني به بازخواني خاطرات مرحومه ثقفي مادروي پرداخته­است.

 

در بخشي از اين متن امده است:

 

*احمدآقا در روز بيست‌وچهارم اسفند 1324 متولد شد. در آن زمان منزل ما در پارک اتابکي بود که اکنون جزو مدرسه حجتيه است. احمدآقا در اين خانه به دنيا آمدند و بچه هفتم ما هستند که البته يک دختر هم پس از او به دنيا آمد که از دنيا رفت. کلاً سه تا از بچه‌هايم در دوران کودکي از دنيا رفته‌اند: علي، لطيفه و سعيده. احمدآقا پنج يا شش روز مانده به عيد نوروز به دنيا آمدند که درست در چنين روزي هم از دنيا رفت.

 

*اوايل نهضت امام يعني سال 40 احمدآقا 16 ساله و در کلاس 12 بود و مشغول درس، اگر هم فکرش در سياست بود من اطلاعي نداشتم. اصل کار و همه کاره آقا، پسر بزرگمان آقامصطفي بود که بسيار مورد توجه هم آقا و هم مردم بود. ولي احمدآقا در آن زمان مشغول درس و دبيرستان بود و ظاهراً دخالتي در کارها نداشت. تا آنکه آقا را به عراق تبعيد کردند و ما هم به عراق رفته بوديم و 2 سال هم از آن گذشته بود که احمدآقا به صورت قاچاق آمد عراق، هنوز معمم نشده بود در اين زمان تقريباً 20 ساله بود. سه ماه در عراق ماند و ‌آقا او را فرستادند ايران که بيروني را در ايران اداره کند. آن موقع من ايران نبودم، ولي شنيدم که ايشان به‌گونه‌اي عمل مي‌کرده است که معلوم نشود دخالتي در کارها دارد. در سال سوم تبعيد آقا بود که دوباره به صورت ناشناس با عمامه سفيد آمد به عراق، آقا به او گفتند:"از خانه بيرون نرو تا لباس برايت تهيه کنم." در مدت سه روز عبا و قبا و عمامه سياه رنگ تهيه شد. در اين زمان حدوداً 21 ساله بود. در سفر چهارم 3 يا 4 ماه در عراق ماند؛ و معمم به ايران برگشت. در آن موقع با 500 يا 700 تومان از طريق بين‌النهرين مي‌شد که به ايران بروند. در اين سفر احمدآقا همراه با دوستش آقا"کاظم رحيمي‌"بود؛ در اين برگشت بود که او را ساواک شناخت و موقع ورود به ايران او را گرفتند و در روزنامه‌ها نوشتند؛ احمد خميني پسر آيت‌الله خميني بازداشت شد. ما در عراق بوديم که اين خبر را شنيديم و تفسير بعضي‌ها اين بود که اين کار، خواست خدا بوده است، مردم حالا فهميده‌اند آيت‌الله خميني دو پسر بزرگ دارد يکي همراه او و ديگري در ايران است که مي‌تواند پايگاهي باشد.

 

*من يکسال در ميان به ايران مي‌آمدم. وقتي به ايران آمدم شنيدم که احمد در زندان قزل‌قلعه است، يک روز براي ملاقات با او به زندان قزل‌قلعه رفتم. نگذاشتند داخل زندان بروم او را آوردند بيرون و من او را در يک حياطي خارج از زندان روي يک نيمکتي ديدم. خيلي ضعيف شده بود. پرسيدم؛ غذا چطوره يا جايتان چطور است؟ گفت: بد نيست. من ديگر سؤال نکردم.او را بعد از چند ماه آزاد کردند. چيزي از او نتوانستند پيدا کنند. به قم برگشت و در بيروني آقا مستقر شد.

 

*در نامه احمد به پدرش پس از آزادي از زندان آدمه بود:... دست پدر بزرگوارم را از دور مي‌بوسم. اميدوارم به سلامت بوده باشيد... مرا در سازمان قصرشيرين گرفته و بعد از دو روز به کرمانشاه و بعد از نصف روز به سازمان تهران و از آنجا به قزل‌قلعه. نمي‌دانم آب و هواخوري چند روز طول کشيد ولي به‌قدري خوش گذشت که در عرض عمرم اينقدر خوشي نکرده بودم. و عقيده داداش که مي‌گفتند زندان خيلي خوب جائيست تاييد کردم. از قول من خدمت ايشان لابد سلام مي‌رسانيد. دو روز است تهران هستم و قصد دارم فردا يعني جمعه 28 مرداد قم مشرف شوم. انشاءالله باز خدمتتان مي‌رسم و دست مبارکتان را مي‌بوسم... برعکس قزل‌قلعه هواي تهران گرم است. به سازمان نفرين مي‌کنم که چرا مرا به هواي گرم آورد با اينکه بارها متذکر شده بودم که اينجا خيلي به من خوش مي‌گذرد مرا تا آخر تابستان نگه داريد! ولي اينکار را نکردند و از هواي خنک آنجا محروممان کردند، انشاءالله هواي آنجا تا بحال خيلي خنک شده باشد.

 

*احمد در بزرگي فرق کرده بود او اگر آرام بود در عين حال خيلي شجاع و بي‌باک بود در سفر اولش به عراق که 20 ساله بود بالاي برج متوکل در سامره که خيلي ارتفاع دارد، بالانس زده بود چون ورزشکار بود و بدن نرمي‌داشت و در آن ارتفاع از پله‌ها بالا رفتن ترس دارد معمولاً مسافراني که براي تماشا مي‌آيند از کنار ديوار حرکت مي‌کنند.

 

*يادم مي‌آيد که احمدآقا نزد آقا آمده بود و اصرار داشت که امام را به زير سقفي محکم‌تر ببرد، و آقا راضي نمي‌شدند. همانطور که گفتم راضي کردن آقا به اين‌گونه مسائل مشکل بود، ديدم احمدجان اصرار دارد و آقا با تندي مخالفت مي‌کند. گفتم: احمدآقا! اگر قرار باشد بمب بيفتد روي سر ما، مي‌افتد و اگر هم قرار نباشد بيفتد، نمي‌افتد. آقا را اذيت نکن. آقا خنديدند و قضيه پناهگاه و سقف مطمئن هم منتفي شد.

 

‏*علاقه امام به حاج‌احمدآقا تا قبل از انقلاب که ما در نجف بوديم چيز مشخصي را نشان نمي‌داد زيرا ايشان در ايران بودند ولي سفر آخري که همراه با خانم و حسن‌آقا که کوچک بود به عراق آمده بودند و مي‌خواستند بعد از 2 ماه برگردند امام هم علاقه داشتند که احمدجان در عراق بماند ولي من بيشتر اصرار مي‌کردم، آقا به ايشان گفتند به خاطر مادرت تا چند ماه ديگر بمان که بيست روز بعد شهادت آقامصطفي اتفاق افتاد، و اين هم خواست خدا بود که در آن برنامه آقا تنها نباشند و احمدآقا به خاطر امورات مختلفه در نجف باشند. ولي بعد از انقلاب علاقه امام به احمدجان بسيار محرز و مشخص بود.

 

*امام به احمد اعتماد داشتند و بارها از خوبي‌ها و ديانت و کياست احمدجان تعريف مي‌کردند. اصلاً امام به‌گونه‌اي بودند که تا به کسي اعتماد از هر نظر نداشتند مسئوليتي را به او نمي‌دادند، و يا در مسائل مختلف مشورت نمي‌کردند. به همين خاطر در مسائل مملکتي و مشورت‌ها و برخي امور به احمدآقا نمايندگي داده بودند و به نظرات او احترام مي‌گذاشتند، و با دقت به حرف‌هاي او گوش مي‌دادند. من بارها در طول جنگ يا مسائل مملکتي، شاهد گفتگوهايشان بودم.

 

*آقا اصلاً به او اعتماد کامل داشتند و او را قبول داشتند و اين از عملشان پيداست آقا اصولاً فردي صريح و بدون رودربايستي بودند. اگر مي‌فهميدند که احمدآقا يک کاري خلاف ميل ايشان يا مصالح کشور کرده بدون درنگ از طريق راديو و تلويزيون و مطبوعات به مردم مي‌گفتند و هيچ ابايي نداشتند که احمد پسرش است.

 

‏*يک روز احمد آمد منزل و نزد من نشست. بعد از احوالپرسي از من گفت: خانم من اميرالحاج شده‌ام. گفتم: چرا؟ قضايا را تعريف کرد که آقاي خامنه‌اي به من گفته‌اند که اين مسووليت را قبول کن. من به او گفتم: احمدجان تو حتماً بهتر از من مي‌داني که ملک‌فهد تابع دستورات آمريکا است. اگر شما به آنجا بروي و مصلحت آمريکا چنين قرار بگيرد که شما را بگيرند و به فهد هم دستور دهند و فهد اطاعت مي‌کند و اين چيزي است که هم براي تو و هم براي ايران مناسب نيست. ايشان هم رفتند و اطلاعيه‌اي در جواب نوشتند که خانم راضي نيستند. در پاسخ به اين سؤال که آيا در اين خصوص من براي احمد نگران بودم يا اينکه صرفاً مصلحت نظام را در نظر گرفته باشم بايستي بگويم: هر دو، مصالح سياسي که جداست. ولي من هم سنم بالاست و در طول اين انقلاب خيلي عزيزانم را از دست داده‌ام؛ پسر، شوهر، داماد، پدر و مادر و بيشتر عزيزانم رفته‌اند، ديگر توان تحمل مسائل شديد را ندارم. که البته خواست خدا هرچه باشد با تمام اين داغ‌ها که ديده‌ام اين آخري داغ احمدآقا را هم ديدم. من نمي‌دانم که خداوند انسان را چگونه آفريده و تا چه اندازه توان در او قرار داده است من در طول زندگي زناشويي با امام و مسائل مختلفي که پيش آمد چه تبعيد، چه هجوم کماندوهاي شاه به خانه امام و چه غم‌هاي پسرهايم هيچگونه اعتراضي به آقا نکردم.‏

 

telegram 19dey.com

شبکه خبری

نسخه قابل چاپ:
تعداد نظرات: 0
همه مطالب تاریخ: ٢۶-١٢-١٣٨٩, ١٣:۵۵

   

پر مبحث ترین ها